پسر دریایی من


این روزها وقت تو کنار دریا و به ماسه بازی و آب بازی می گذره...و ما از تماشای تو فقط غرق شادی می شیم...تو بسار پر جنب و جوشی ما با وجود پر مهر تو اصلا نمی فهمیم که زمان چطور می گذره.از صبح که پا می شی یا جیا می خوای یا نانای و یا بازی که هیچکدوم را دوست نداری تنها انجام بدی...هر روز نقاشی می کشی حتی روی در روی زمین هر چقدر هم کنترل شده باشه باز از دستمون در می ره...کم کم داره عادت بازی کردن با وسایل توی کابینت از سرت داره میوفته و دیگه دیر به دیر میای سراغشون...چند روزه که شروع کردی به حرف زدن اون هم تند تند و پشت سر هم که هیچ یک از کلمات قابل درک نیست و من و بابایی کلی می خندیم و لذت می بریم ...البته بابایی نه (احمد) تو فقط به اسم صداش می زنی...
با احمد خیلی بازی می کنی و کلی لذت می بری و از ته دل فقط می خندی...وقتی می فهمی که ما از دستت ناراحتیم فوری لبت را غنچه می کنی تا ما را ببوسی و از دلمون در بیاری...فدای مهربونیات بشم من...همیشه خوب باش همیشه شاد باش و همیشه سلامت.تو نفسی نفس ما اینو هیچوقت فراموش نکن.


پسر دریایی من 
